جاي همسنگران خالي ..........
رفته بوديم يه سفر ، سفري كه از دنيا دل بكنيم و دل بسپريم به آسموني ها...........
رفته بوديم ديدن يار................
ديدني كه آنان مرا ديدند اما من فقط..............
ميگويند رسيديد ، پياده شويد ، گامهايت را آرام برمي داري اما درونت ، دلت ، قلبت پر از التهاب است و تند و تند مي تپد.
وارد گلستان ميشوي و ديگر نه دلت طاق مي آورد و نه قلبت.
ميدوي به سوي ياراني كه آنها را هيچ گاه از نزديك نديده اي ، فقط آنان را خوانده اي و شنيده اي و دل بهشان سپرده اي.
كساني كه براي ديدنشان فقط توانستي چشم به عكس ها و فيلم هاي ماندگارشان بدوزي.
نمي داني كجايند...... فقط مي بيني عده اي دور مزاري را پر كرده اند و آنجا شلوغ است.
ميروي تا بلكه يار را پيدا كني. جمعيت را كنار مي زني و به ناگاه سيخ در سرجايت ميخ كوب ميشوي.
بغضت مي تركد ، چشمانت خيس مي شود ، شانه هايت مي لرزد........ وقتي نگاه مي كني و مي بيني بالاي مزار ها نوشته اند " شهيد حاج حسين خرازي ، شهيد احمد كاظمي "
شلوغ است ، نمي تواني فرياد بزني ، نمي تواني بلند بلند گريه كني ......مي خواهي تنها باشي و سرت را كه پر از مشغله است بر مزار بگذاري و آرام آرام از دلتنگي بگويي....... اما همه مشتاقند و همه جمعند.
مي گويند برويم.......... اما مگر دل مي كني ، تازه گمشده ها را يافته اي.
اما هنوز دو گمشده ي دگر با قي است. مزارها را به عشق يافتن مي گردي ، مي بيني ، مي پرسي ، نشاني مي دهي تا بلكه......
با انگشت نشانت مي دهند كه آنجاست.......
الله اكبر الله اكبر
صداي اذان است كه گوشهايت را نوازش مي دهد. بايد به سوي خدايت بشتابي.
در حسينيه نماز مي خواني. مي گويند وقت ناهار است. تو را چه به شكم. بعدا هم مي تواني به شكمت برسي اما حالا وقت ، وقت ديگري است.
به سوي گمشده اي كه مزارش را با انگشت نشانت داده بودند ميروي.
ميرسي و يه آخ جان از ته دل مي گويي آخر فقط تو آمده اي.
خودت را بر روي مزار مي اندازي و سر به سنگ قرار مي دهي و از دلتنگي مي گويي ، از عشق ، از شهادت كه كاش من هم........
چفيه ات را بر مزار مي كشي و با شهيدت " محمد رضا تورجي زاده " سخن مي گويي

« می بینید مظلومیت و ایمان از چشم هایش می بارد.»
وقت تمام است بايد به سويي دگر رفت ، جان دل كندن نداري اما هنوز اميد داري چون قرار است به سوي گمشده اي ديگر به راه افتي. وداع مي گويي و جان را با خود مي بري اما تكه اي از دلت را پيش شان جا مي گذاري.
مي رسي ، و واي كه چقدر شلوغ است. چيزهايي مي بيني كه دلت را مي شكند.با خود مي گويي :
ببخشيد ، ببخشيد شهيد همتم كه كه در جوارت اينقدر بي حجابي است ، من شرمنده ام.
قدم مي گذاري به سويش و با خود مي خواني : كجاييد اي شهيدان خدايي...............
چه تماشايي است هنگام رسيدن.
بايد به زيارت امامزاده بروي و بعد برگردي. زيارت مي كني و مي دوي به سوي مزار يار.
در راهي كه بايد بروي نوشته اي مي بيني كه وحشت به جانت مي اندازد ، مي خواني و مي گويي نكند يه وقت من هم.............
" آنان كه يك عمر مرده اند حتي يك لحظه هم شهيد نخواهند شد. شهادت يك عمر زندگي كردن است پس اتفاقي نيست. "
فقط در دلت التماس مي كني كه يك عمر نمرده باشي.
مي روي ، كنارش مي نشيني.سرت را بر مزار گذارده و هاي هاي........ مي گويي : خودتان كه عشق را يافتيد و رفتيد ، خوب مرا هم با عشق آشنا كن تا من هم بيايم. محو چه بودي؟؟ مرا هم محو آن كن. انقدر ذوق زده اي كه نمي داني چه مي خواهي بگويي. از دلتنگي ها مي گويي و از شهادت و از............
اصلا باورت نمی شود این همان همتی است که برایش عشق می ورزی برایش گریه می کنی و از دوریش دلتنگی. همان که با نگاهش هوای شهادت و بندگی را به سرت انداخت. همان که مفهوم عاشقی را بهت فهماند.

نماز مغرب و عشا را كه خواندي مي گويند بايد برويم.
اما كجا......... از اين جا دل بكنم به كجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اما مجبوري ، چاره اي نيست. بايد وداع كني.
باز بايد دل بكني ، ميروي و باز هم قطعه اي از دلت را كنارش به جا مي گذاري و دعا مي كني كه باز هم بيايي.
.......................................................................................................................
-كامل نگفتم ، ديدم اگه بخوام كامل بگم كه بايد اووووووووه.........
ولی خدایی یاد همسنگرا بودم.
با دیدن مزارهای عاشقی فهمیدم دنیا چقدر کوچک است و جای نفس در آن تنگ.
باید در آسمان جایی برای خود دست و پا کنیم. دنیا آخر آخرش چهار گوشه ای دارد تنگ ،که جسمت را باید در آن جای دهی.
دلم خاک می خواهد خاک.