سفر آسماني كه خاكش ناميده اند.......

دلم خاك مي خواست،رسيدم ، يه ذره از شلمچه يه ذره از طلائيه يه ذره از دهلاويه يه ذره از هويزه...

جاي همه ي عاشقان جنوب خالي.....

پلان اول : شلمچه

چه شلمچه اي رفتيم ما. به سلامتي روز قبلش بارون ، رگباري اومده بود همه جا شده بود مخلوطي از آب و خاك كه مي دهد = گل. اونم چه گلي، وقتي مي خواستي پاتو بلند كني يا پات ميومد و كفشت نميومد،يا اگه كفشت ميومد با كلي گل ميومد.اگر هم بي احطياط راه ميرفتي با كمر مي خوردي زمين. خدا رحم كرد دوستان بودند وگرنه من يكي بايد چندبار شيرجه ميرفتم توي گل.

البته همه ي اينا قشنگه ، چون صفا داره ، شور داره ، عشق داره و جايي كه عشق باشه سختي معنايي نداره.

دل آسمون شلمچه ي ما اون روز گرفته بود ، واسه ي همين غروبش رو نديديم.

وقتي مي خواستي برگردي ، دلت كنده نميشد يا بايد بي دل مي رفتي يا با يه قسمتي از دل.

dp7zovni06ai5wohu9gv.jpg&sa=X&ei=0tpMT-3qO9Tc8QOo-

پلان دوم : طلائيه

با اين كه وقتش خيلي محدود بود اما لحظه به لحظه اش غنيمت بود. از حال و صفاش نميگم آخه نميشه به زبون اورد و گفت.

اينجا همت بي سر شده         ميرافضلي پرپر شده

                       آه از غريبي

اينجا خاكش طلا داره       تربت كربلا داره

                    آه از غريبي

كرب و بلاي ايران        شش گوشه ي خوزستان

                مظلوم حسين جان

پلان سوم كه دهلاويه و پلان چهارم كه هويزه است و پلان پنجم كه اروند كناره بماند............

پلان آخر

ميگن سفر تمومه ، بايد برگشت ،چقدر زود گذشت ، قد يه چشم برهم زدن. اما همين چشم برهم زدن هيچ وقت هيچ وقت هيچ وقت فراموش نميشه. لحظه به لحظه اش همراه و دنبال آدمه ....

« خيلي چيزا رو نميشه به زبون اورد ، نميشه گفت ، فقط فقط جاش تو دله ، نبايد شنيد بايد حسش كرد. فهميدش.ديدش.....»

خدا قسمتتون كنه........

                                     اللهم الرزقنا توفيق الشهادة في سبيلك........

...........................................................................................

راستي انتخابات ، دوباره بحث ها شور گرفته ، به اميد مجلسي پر از نمايندگان اصلح....

اينجا مردمند.............

به اطمينان كامل ميشود گفت كه جمهورى اسلامى تا امروز بر همه‌ى چالشهاى سخت و نرم كه در مقابل او قرار گرفت، پيروز شده است و به فضل الهى، به هدايت الهى، بر هر چالش ديگرى هم در آينده پيروز خواهد شد.

همه‌ى دنيا بداند، دشمنان غربى ما بدانند كه اين نظام به خاطر حضور مردم، يك نظامِ داراى استحكام و اقتدار است.

سياستگذاران غربى، اينجا را اشتباه نكنند با بعضى از كشورهائى كه انقلاب كردند، بعد هم همان جورى كه غرب مايل بود راهشان را تغيير بدهد، تغيير دادند.

اينجا مردمند. اينجا بافت عمومى كشور - يعنى مردم در بخشهاى مختلف كشور و از طبقات مختلف - در اين انقلاب ذى‌سهمند، ذى‌نظرند، اراده و عزم آنها تأثير ميگذارد. اگر يك مسئولى هم بخواهد كجروى كند، بخواهد حركت ديگرى در قبال حركت انقلاب به راه بيندازد، مردم او را حذف ميكنند.

ديگران بدانند، دنيا بداند، سياستگذاران استكبار و غير استكبار بدانند كه ايران اين است؛ اينجا مردمند، ملتند، عزم عمومى است، عزم ملى است.

اين چيزى كه به عنوان «جنبش وال استريت»، مردم آمريكا را به هيجان آورده، مهم است. سعى كردند اين را كوچك نشان بدهند، الان هم سعى ميكنند كوچك نشان بدهند.

 همين آقايانى كه مدعى هستند آزادى بيان لازم است و طرفدار آزادى بيانند، تا دو سه هفته از شروع اين جنبش، از همه‌ى روزنامه‌هاى مهم آمريكا، فقط يك روزنامه خبر اين حركت را منتشر كرد؛ بقيه به سكوت برگزار كردند!

اينهائى كه اگر در گوشه‌اى از دنيا - آنجائى كه با سياستهاى اينها مخالف است - يك چيز كوچكى اتفاق بيفتد، صد برابر آن را بزرگ ميكنند، يك حركت به اين عظمت را بكلى مورد سكوت قرار دادند؛ مسكوت گذاشتند. ولى خب، بالاخره ديدند چاره‌اى نيست. خود همان كسانى كه آنجا جمعند - اين چندين هزار نفرى كه در نيويورك در وال استريت جمع شده‌اند - و اشباه آنها در شهرهاى ديگر و ايالات ديگر آمريكا، آنها را مجبور كردند؛ لذا حالا به اين حادثه اقرار ميكنند. البته ميخواهند موج ‌سوارى كنند؛ اما قضيه، قضيه‌ى مهمى است.

 يك مسئله اين است كه فساد رژيم سرمايه ‌دارى براى آن مردم ، محسوس و عينى شده است. ممكن است اين حركت را سركوب كنند، اما نميتوانند ريشه‌هاى اين حركت را از بين ببرند؛

 بالاخره يك روزى اين حركت آنچنان خواهد باليد كه نظام سرمايه‌دارى آمريكا و غرب را بكلى به زمين خواهد زد.

دنيا در حال يك پيچ تاريخى است.

ملت عزيز ما، ملتهاى مسلمان، امت عظيم اسلامى، ميتوانند نقش ايفاء كنند. اينجاست كه اسلام ، تعاليم اسلام، روش اسلام به كار نياز مردم دنيا مى‌آيد؛ و اينجاست كه نظام جمهورى اسلامى ميتواند الگو بودن خودش را براى همه‌ى مردم دنيا اثبات كند.

سخنان مقام معظم رهبری

دیدار یاران........یادش بخیر...........

جاي همسنگران خالي ..........

رفته بوديم يه سفر ، سفري كه از دنيا دل بكنيم و دل بسپريم به آسموني ها...........

رفته بوديم ديدن يار................

ديدني كه آنان مرا ديدند اما من فقط..............

ميگويند رسيديد ، پياده شويد ، گامهايت را آرام برمي داري اما درونت ، دلت ، قلبت پر از التهاب است و تند و تند مي تپد.

وارد گلستان ميشوي و ديگر نه دلت طاق مي آورد و نه قلبت.

ميدوي به سوي ياراني كه آنها را هيچ گاه از نزديك نديده اي ، فقط آنان را خوانده اي و شنيده اي و دل بهشان سپرده اي.

كساني كه براي ديدنشان فقط توانستي چشم به عكس ها و فيلم هاي ماندگارشان بدوزي.

نمي داني كجايند...... فقط مي بيني عده اي دور مزاري را پر كرده اند و آنجا شلوغ است.

ميروي تا بلكه يار را پيدا كني. جمعيت را كنار مي زني و به ناگاه سيخ در سرجايت ميخ كوب ميشوي.

بغضت مي تركد ، چشمانت خيس مي شود ، شانه هايت مي لرزد........ وقتي نگاه مي كني و مي بيني بالاي مزار ها نوشته اند " شهيد حاج حسين خرازي ، شهيد احمد كاظمي "

شلوغ است ، نمي تواني فرياد بزني ، نمي تواني بلند بلند گريه كني ......مي خواهي تنها باشي و سرت را كه پر از مشغله است بر مزار بگذاري و آرام آرام از دلتنگي بگويي.......  اما همه مشتاقند و همه جمعند.

مي گويند برويم.......... اما مگر دل مي كني ، تازه گمشده ها را يافته اي.

اما هنوز دو گمشده ي دگر با قي است. مزارها را به عشق يافتن مي گردي ، مي بيني ، مي پرسي ، نشاني مي دهي  تا بلكه......

با انگشت نشانت مي دهند كه آنجاست.......

الله اكبر الله اكبر

صداي اذان است كه گوشهايت را نوازش مي دهد. بايد به سوي خدايت بشتابي.

در حسينيه نماز مي خواني. مي گويند وقت ناهار است. تو را چه به شكم. بعدا هم مي تواني به شكمت برسي اما حالا وقت ، وقت ديگري است.

به سوي گمشده اي كه مزارش را با انگشت نشانت داده بودند ميروي.

ميرسي و يه آخ جان از ته دل مي گويي آخر فقط تو آمده اي.

خودت را بر روي مزار مي اندازي و سر به سنگ قرار مي دهي و از دلتنگي مي گويي ، از عشق ، از شهادت كه كاش من هم........

چفيه ات را بر مزار مي كشي و با شهيدت " محمد رضا تورجي زاده " سخن مي گويي

1.JPG

« می بینید مظلومیت و ایمان از چشم هایش می بارد.»

وقت تمام است بايد به سويي دگر رفت ، جان دل كندن نداري اما هنوز اميد داري چون قرار است به سوي گمشده اي ديگر به راه افتي. وداع مي گويي و جان را با خود مي بري اما تكه اي از دلت را پيش شان جا مي گذاري.

مي رسي ، و واي كه چقدر شلوغ است. چيزهايي مي بيني كه دلت را مي شكند.با خود مي گويي :

ببخشيد ، ببخشيد شهيد همتم كه كه در جوارت اينقدر بي حجابي است ، من شرمنده ام.

قدم مي گذاري به سويش و با خود مي خواني : كجاييد اي شهيدان خدايي...............

چه تماشايي است هنگام رسيدن.

بايد به زيارت امامزاده بروي و بعد برگردي. زيارت مي كني و مي دوي به سوي مزار يار.

در راهي كه بايد بروي نوشته اي مي بيني كه وحشت به جانت مي اندازد ، مي خواني و مي گويي نكند يه وقت من هم.............

" آنان كه يك عمر مرده اند حتي يك لحظه هم شهيد نخواهند شد. شهادت يك عمر زندگي كردن است پس اتفاقي نيست. "

فقط در دلت التماس مي كني كه يك عمر نمرده باشي.

مي روي ، كنارش مي نشيني.سرت را بر مزار گذارده و هاي هاي........ مي گويي : خودتان كه عشق را يافتيد و رفتيد ، خوب مرا هم با عشق آشنا كن تا من هم بيايم. محو چه بودي؟؟ مرا هم محو آن كن. انقدر ذوق زده اي كه نمي داني چه مي خواهي بگويي. از دلتنگي ها مي گويي و از شهادت و از............

اصلا باورت نمی شود این همان همتی است که برایش عشق می ورزی برایش گریه می کنی و از دوریش دلتنگی. همان که با نگاهش هوای شهادت و بندگی را به سرت انداخت. همان که مفهوم عاشقی را بهت فهماند.

20101101091849860_4.jpg

نماز مغرب و عشا را كه خواندي مي گويند بايد برويم.

اما كجا......... از اين جا دل بكنم به كجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اما مجبوري ، چاره اي نيست. بايد وداع كني.

باز بايد دل بكني ، ميروي و باز هم قطعه اي از دلت را كنارش به جا مي گذاري و دعا مي كني كه باز هم بيايي.

.......................................................................................................................

-كامل نگفتم ، ديدم اگه بخوام كامل بگم كه بايد اووووووووه.........

ولی خدایی یاد همسنگرا بودم.

با دیدن مزارهای عاشقی فهمیدم دنیا چقدر کوچک است و جای نفس در آن تنگ.

باید در آسمان جایی برای خود دست و پا کنیم. دنیا آخر آخرش چهار گوشه ای دارد تنگ ،که جسمت را باید در آن جای دهی.

دلم خاک می خواهد خاک.

 

 

تو برای صد جان دادی ......

وقتي به خودت نارنجك بستي و زير تانك رفتي ، ياد امام را در دل داشتي و عكسش را در جيبت.

در آن دل شب به اروند زدي. مي دانستي اروند خروشان است ، كوسه دارد ، آب سردش استخوان مي تركاند ؛ اما رفتي تا به گوش امام برسد كه بچه ها به خط زده اند و دلش شاد شود.

حصر آبادان را شكستي چون امام گفته بود بايد شكسته شود. امام نايب مولا بود و براي همين در وصيت نامه ات نوشتي امام يادتان نرود.

وقتي اسير شدي خواستند به امام بد بگويي. تو در ميان چنگال آنان بودي اما به صدام ناسزا گفتي. نمي دانم بعد از آن با تو چه كردند ، ولي هرچه كردند حاضر نشدي حتي به عكس امام كه مرادت بود بي ادبي كني.

امام رهبرت بود ، ولي فقيه بود و تو به ولايت فقيه اعتقاد داشتي. وقتي امام خود را سرباز اسلام مي دانست ديگر تو چه كاره بودي. تو بايد فداي اسلام ميشدي.

نه .... تو براي آزادي نمي جنگيدي ، تو در اوج اسارت آزادتر از همه ي ما بودي.

براي آبادي نمي جنگيدي ، چون اگر در خانه ات مي نشستي همه جا آباد مي ماند و ديگر موشك ها به خانه مان نمي ريخت و آن ها را آوار نمي كرد.

براي شادي مي جنگيدي؟؟!! هيهات ! خوش ترين دوران عمرت آن شبهايي بود كه پوتين بچه ها را واكس مي زدي و لباسشان را مي شستي. آن لحظه كه سرت را در روي دامن مولايت ديدي و سلام كردي از همه شادهاي عالم شادتر بودي. عجب لذتي مي بردي وقتي نيمه هاي شب در قبري كه خودت ساخته بودي كميل مي خواندي.

درد تو شادي و آزادي وآبادي نبود ، بود؟! درد تو عظيم تر از اين ها بود.

مادرت به خاطر ايران شاد و آزاد و آباد چهار فرزندش را به جبهه نفرستاد و به خاطر پيشرفت نيست كه سالها كنج خانه ات با كپسول اكسيژن سر كردي و سر مي كني. اگر فقط دنبال پيشرفت بودي و اگر مي دانستند مشكل تو پيشرفت است كه دو دستي تقديمت مي كردند ، اصلا لازم نبود با آنها بجنگي. تو 33 سال پيش توسعه ي سياسي و مردم سالاري و آزادي را يك جا بدست آوردي.

كاش بودي و فرياد مي زني تا بعضي از ما بفهميم كه تو براي اسلام رفته اي. مي گفتي كه رفتي تا دين براي ما كه نسل هاي بعد بوديم بماند.

تو مي دانستي كه شادي و آزادي و آبادي و استقلال و پيشرفت‌، ده و بيست و سي و چهل و پنجاه اند. اما حاكميت اسلام صد است و اگر صد اجرايي شومد نود هم پيش ماست.

اين صد بايد مي ماند ، تا بشود آن را اجرا كرد. و تو براي صد جنگيدي.

براي صد دست در شناسنامه ات بردي تا به جبهه بروي.

براي صد شكنجه شدي و در اسارت گاه كتك خوردي. براي صد پاره پاره شدي. براي صد زير تانك رفتي ، به اروند زدي ، طعمه كوسه ها شدي ، در شلمچه و فكه در خونت غلتيدي و در طلائيه و مجنون پرپر شدي. تو براي صد ، براي حاكميت اسلام لابه لاي برف كوه هاي جبهه غرب يخ زدي.

آري تو بزرگ تر از آن بودي كه براي كمتر از اين ، از جانت مايه بگذاري.

« تو براي اسلام جان دادي. »

............................................................................

پی نوشت :

- منبع : کتاب جوان بصیرت عشق.

- یه زحمت واسه ی همسنگرا دارم اونایی که منو با نام وادی معرفت لینک کردند یه لطف کنن و اسم رو به نام گردان شهادت تغییر نام بدن.یا علی.

بیق بیق مِنه، بعد فیش فیش منه....

کرمانشاه بودیم. طلبه‌های جوان آمده بودند برای بازدید از جبهه. 30-20 نفری بودند. شب که خوابیده بودیم، دو ـ سه نفر بیدارم کردند و شروع کردند به پرسیدن سوال‌های مسخره و الکی. مثلاً می‌گفتند: «آبی چه رنگیه؟».

عصبی شده بودم. گفتند: «بابا بی خیال، تو که بیدار شدی، حرص نخور بیا بریم یکی دیگه رو بیدار کنیم».

دیدم بد هم نمی‌گویند! خلاصه همین‌طوری سی نفر را بیدار کردیم! حالا نصفه شبی جماعتی بیدار شده‌ایم و همه‌مان دنبال شلوغ کاری هستیم. قرار شد یک نفر خودش را به مردن بزند و بقیه در محوطه قرارگاه تشییعش کنند!

فوری پارچه سفیدی انداختیم روی محمدرضا و قول گرفتیم که تحت هر شرایطی خودش را نگه دارد.

گذاشتیمش روی دوش بچه‌ها و راه افتادیم. گریه و زاری. یکی می‌گفت: «ممد رضا! نامرد! چرا تنها رفتی؟».

یکی می‌گفت: «تو قرار نبود شهید شی».

دیگری داد می‌زد: «شهیده دیگه چی میگی؟ مگه تو جبهه نمرده؟».

یکی عربده می‌کشید. یکی غش می‌کرد!

در مسیر، بقیه بچه‌ها هم اضافه می‌شدند و چون از قضیه با خبر نبودند واقعاً گریه و شیون راه می‌انداختند! گفتیم برویم سمت اتاق طلبه‌ها! جنازه را بردیم داخل اتاق.

این بندگان خدا که فکر می‌کردند قضیه جدیه، رفتند وضو گرفتند و نشستند به قرآن خواندن بالای سر میت!

در همین بین من به یکی از بچه‌ها گفتم: «برو خودت را روی محمدرضا بینداز و یک نیشگون محکم بگیر.».

رفت گریه کنان پرید روی محمدرضا و گفت: «محمدرضا! این قرارمون نبود! منم می‌خوام باهات بیام!».

بعد نیشگونی گرفت که محمدرضا از جا پرید و چنان جیغی کشید که هفت هشت نفر از این بچه ها از حال رفتند!

ما هم قاه قاه می‌خندیدیم. خلاصه آن شب با اینکه تنبیه سختی شدیم ولی حسابی خندیدیم.

فرق بی سیم‌ها                                          

روزی سر کلاس آموزش مخابرات فرق بی سیم «اسلسون» را با بی سیم «پی آر سی» از بچه‌ها پرسیدم. یکی از بسیجی‌های نیشابوری دستش را بلند کرد، گفت: «مو وَر گویم؟».

با خنده بهش گفتم: «وَر گو. ».

گفت: «اسلسون اول بیق بیق مِنه، بعد فیش فیش منه. ولی پی آر سی از همو اول فیش فیش مِنه.».

کلاس آموزشی از صدای خنده بچه‌ها رفت رو هوا

....................................................................................................................

پی نوشت :

- این روزا یه حالیم ، دلتنگم ، دلتنگ دلتنگ ، از خنده های شهدا و رزمنده ها هم که می خونم هم خندم می گیره با شوخیاشون و هم گریم.

دعا کنید دعا تا بطلبند من حقیر رو

- می خوام سیستم کامپوتر رو بزنم توی سر خودم. بابااااااااااااااا  اینترنت ما رو کشت با این سرعتش. ماشاءالله. دغ کردم با این سرعت. لاک پشت هم سریعتر از اینه.

كاش هنوز هم نگاهمان به آسمان باشد...

همه آمده بودند ، يك ايران به وسعت سنگرهاي خاكي كه همرنگ لباس رزمنده ها بود و رزمنده ها همرنگ يك ديگر.

آنجا كه خاك و خاكريز ، لباس و اسلحه ، فرمانده و بي سيم چي ، لبخند و اشك ، عبادت و دعا و حتي شوخي و دعوا ، يك رنگ بيشتر نداشت ، رنگ خاك.

انساني كه خلقتش ريشه در خاك داشت ، در جبهه ، تجسم عيني خاك گشته بود. اما تمام ذراتش عطر آسمان مي داد ، عطر يقين ، عطر همدلي ، عطر انسان بودن.

در عصر فضيلت هاي گمشده ، اين سربازان امام خميني (ره) بودند كه ميوه هاي « خوب زندگي كردن ، خوب فكر كردن ، خوب نبرد كردن و حتي خوب مردن» را از درخت حماسه چيدند و چشيدند.

امروزي ها اما به شيوه ي عادت بشري مي گويند سبك زندگي ، يا به عبارت دقيق تر « سبك زندگي دنيايي» ؛ شيوه ي خنديدن ، خوردن ، خوابيدن ، ميهماني رفتن ، خريد كردن و ... اين نوع زندگي فقط زمين دارد با تمام تعلقاتش ، و مدام در گوشهايت زمزمه مي كند : « هيچ وقت به آسمان نگاه نكن !»

برعكس در سبك زندگي آدم هاي جبهه ، در روزهاي شور و حماسه ، يك شيوه بارز است ؛ اين كه آدم ها مصداق « فاستبقواالخيرات » و «تعاونوا علي البر و التقوي» هستند.

رنگ سبك زندگي جبهه ، يك رنگ است و سبك زندگي امروز ، هزار رنگ و هزار چهره.

راستي رنگ امروز ما و سبك زندگي مان چقدر تناسب دارد با روزهايي كه مدام نگاهمان به آسمان بود؟ /1«منظور كل جامعه مي توان باشد و حتي خود فرد.»

..................................................................................................

پي نوشت :

1/ امتداد61

2/ اين روزها بيشتر افراد به فكر بازگشايي كلاس درس و مدرسه و دانشگاه اند.

بعضي ها هم به فكر جور كردن وسايل مدرسه و كلا درس خواندن.

اما من اين روزا بيش از اوني كه به فكر بازگشايي كلاس درس باشم ، توي فكر يه تاريخم ، تاريخ حمله ي عراق به ايران:

1359/6/31

 

abele.jpg

بيدار شو و به اطرافت نگاه كن.

انقلاب كه شد دشمن فهميد بهترين پايگاهش ايران را از دست داده است.

از همان اول به هر دري زد تا قيام مردمي را خاموش كند. اما شدني نبود مردم بيدار شده بودند. آنها رهبر داشتند و حاضر بودند براي رهبرشان جان هم بدهند. و دشمن اين « جان فدايي براي ولايت» را نمي فهميد.

بعد از توطئه هاي گوناگون كه البته همه نقش بر آب شدند تصميم گرفت خيلي رسمي جنگ به راه بيندازد تا به قول خودش ظرف شش ماه به تهران برسد.

اما تا 8 سال ملت دربرابرش ايستادند و آخر هم ذره اي از خاكشان را ندادند.

در اين مدت نوجوانان و جوانان بسياري بودند كه همه به جبهه رفتند و اكثرشان به شهادت رسيدند.

آنها همان نسل هاي آغازين انقلاب بودند.

دشمن در زمان جنگ پيدا بود. همه مي دانستند كه جنگ است و بايد جنگيد سخني هم از توهم نبود. به دليل همين هوشياري مردم ، نفاق در لانه خزيده بود و تنها به اطلاح هنرش اين بود كه به كشتن و ترور مردم و مسئولان دلسوزشان مي پرداخت اما مگر مي شود يك ملت را كشت؟؟؟؟؟ هرچه بود جنگ تمام شد.

با پايان يافتن جنگ مردم امامشان را از دست دادند. دشمن خيال مي كرد با رفتن امام همه چيز تمام است. اما نايب خميني آمد و بر دلهاي سوخته اب سردي ريخت.

او از همان ابتدا به طرح و توطئه جديد دشمن پي برد و خطر آن را به مردم و مسئولان گوشزد كرد. اما بي انصافي نيست اگر بگوييم هيچ كس نتوانست اين توطئه را درك كندو آن را جدي بگيرد.

عده اي فكر مي كردند جنگ ديگر تمام شده است و حالا فقط بايد ساخت. در حالي كه دشمن جبهه اي ديگر را براي جنگ برگزيده بود. مسئولين به خود نگفتند : فكر بچه هاي ملت چه مي شود؟؟ پس عقايد و باورهاي نسل جوان را كه بايد بسازد؟؟

اين بي توجهيي به هشدارهاي رهبر بهترين فرصت بود براي اجراي يك توطئه خطرناك يعني تهاجم فرهنگي.

حالا ديگر غربت سخن آقا را به خوبي مي توان همه جا ديد. از صفحه به صفحه پايگاه هاي دشمن كه نه يكي نه ده تا بلكه صدها پايگاهند و به بهانه آزادي انديشه بيان اردو زده اند .

از لانه ها و وضع پاركها و خيابان ها به خوبي مي توان فهميد كه حرف آقا روي زمين مانده است. مي تونا درك كرد كه تهاجم فرهنگي به شبيخون فرهنگي تبديل شده است.

حالا كه مردان عمل گرفتار خط جديد نفاق اند و حالا كه عده اي از موثرترين عرصه سياست در پي اصطلاحات آمريكايي مي دوند ، حالا كه كارشان شده خواب نگه داشتن جوانان به اميد بالا رفتني ديگر از آنها و حالا كه همه چيز شده توسعه سياسي ، چرا من و توي جوان از وظيفه خود غافل باشيم؟

آري اي جوانان بيدار اينك وظيفه ماست كه دوستان خفته خود را بيدار سازيم .

خودت خوب مي داني مشكل من و تو آزادي نيست. آزادي خيلي وقت است كه به دست آمده ، 33 سال است كه آزاديم.

اين فقط شعار است براي تحريك من و تو. مشكلمان بيداري است. مي داني بعضي نمي خواهند ما بيدار باشيم. آنها مي خواهند جاده را صاف كنيم براي دشمن . چشم و گوشمان را ببنيدم و برايشان كف و سوت بزنيم و آنها هم در عوض برايمان از جوان و جوانگرايي و گفتگو و آزادي نسل نو فقط سخن برانند.

بيدار شو به ظاهرت نگاه كن. به لباست به حجابت ، به فرم مويت به كفشت..... نكند مانكني متحرك باشي كه نمادي از فرهنگ غرب است؟؟

نسل هاي پيشين اسلحه نظامي به دست گرفتند و رفتند و جنگيدند اينك وظيفه ماست كه درجنگ جديد هوشيار باشيم.

فراموش نكنيم آقا فرمودند :

بزرگترين وظيفه نسل جوان عمق بخشيدن به ايمان ، بصيرت و معرفت خود است.1/

..........................................................................

پي نوشت:

1/منبع: كتاب جوان بصيرت عشق.

2/ بسيااااااااااااااااااااااار شرمنده از كساني كه آمدند و ما نبوديم. آخه ويرووس هاي خط دشمن در طي عملياتي به ما پاتك زدند و خلاصه موضع ما رو متاسفانه فتح كردند و باعث تركيدن ويندوز شدند.

 ما هم بي كار ننشسته در طي برقراري عملياتي بوده و پس از اعلام مارش عمليات زديم و ويرووس ها را ناكار كرده و به جاي خود بازگشتيم.

۳/ راستي كتاب از معراج برگشتگان رو خونديد؟؟؟؟؟؟؟ محشره ، خيلي خوبه واسه ي ترسيم جبهه خيلي.من كه نگاهم به دو كوهه و عمليات ها و شهدا و ....... كلي تغيير كرد. حتما بخونيد.من كه در اين كتاب از اين كه همچين هموطن هايي داشتم و دارم به خودم افتخار كردم.

meraj.jpg

 

خنده ی خدایی یعنی این ...........

New_6545.jpg

بسیجی

بسیجی ترکش خورده

ترکش سرش رو برده

عروسی نکرده مرده

ان شاءالله مبارکش باد

داشته کلاش میبرده

ترکش تو قلبش خورده

شهید شده ،نمرده !

انشا الله مبارکش باد.

hanabandan.JPG

عاشق عاشق خنده ها و شوخي هاي بامزشون هستم كه من رو روده بر كرده از خنده   

...........................................

شب عملیات بود .حاج اسماعیل حق گو به علی مسگری گفت:ببین تیربارچی چه ذکری میگه که اینطور استوار جلوی تیرو ترکش ایستاده و اصلا ترسی به دلش راه نمیده .

نزدیک تیر باچی شد و دید داره با خودش زمزمه میکنه :دِرِن ، دِرِن ، دِرِن ،...(آهنگ  پلنگ صورتی!)

......................................................

عباس

وقتی اسیر شدیم از همه رسانه ها آمده بودند برای مصاحبه و در واقع مانور قدرت و استفاده تبلیغاتی روی اسرای عملیات بود. نوبت یکی از بچه های زرنگ گردان شد. با آب و تاب تمام و قدری ملاطفت تصنعی شروع کردند به سوال کردن.

یکی از مأموران پرسید:

- پسر جان اسمت چیه؟

- عباس.

- اهل کجا هستی؟

- بندرعباس.

- اسم پدرت چیه؟

- به او می گویند حاج عباس!

گویی که طرف بویی از قضیه برده بود پرسید:

- کجا اسیر شدی؟

- دشت عباس!

افسر عراقی که اطمینان پیدا کرده بود طرف دستش انداخته و نمی خواهد حرف بزند به ساق پای او زد و گفت:

- دروغ میگی!

و او که خودش را به موش مردگی زده بود با تظاهر به گریه کردن گفت:

- نه به حضرت عباس!

.............................................

بی‌سیم‌چی تازه وارد

اینی که می خونید خاطره‌ای  از یک رزمنده که علی رغم این که در لحظات سخت جنگ این اتفاق براش افتاده اما بعد از سال‌ها از آن به شیرینی یاد می‌کنه.

تعداد مجروحین بالا رفته بود. فرمانده از میان گرد و غبار انفجارها دوید طرفم و گفت: «سریع بی سیم بزن عقب. بگو یک آمبولانس بفرستند مجروحین را ببرد! » شستی گوشی را بی سیم را فشار دادم. به خاطر اینکه پیام لو نرود و عراقی‌ها از خواسته‌مان سر در نیاورند پشت بی سیم باید با کد حرف می‌زدیم. گفتم : «حیدر حیدر رشید» چند لحظه صدای فش فش به گوشم رسید. بعد صدای کسی آمد :

 

- رشید به گوشم.

- رشید جان حاجی گفت یک دلبر قرمز بفرستید!

-هه‌هه دلبر قرمز دیگه چیه؟

-شما کی هستی؟ پس رشید کجاست؟

- رشید چهار چرخش رفته هوا. من در خدمتم.

-اخوی مگه برگه کد نداری؟

- برگه کد دیگه چیه؟ بگو ببینم چی می خوای؟

دیدم عجب گرفتاری شده‌ام. از یک طرف باید با رمز حرف می‌زدم از طرف دیگر با یک آدم شوت طرف شده بودم.

- رشید جان از همان‌ها که چرخ دارند!

- چه می‌گویی؟ درست حرف بزن ببینم چه می‌خواهی؟

- بابا از همان‌ها که سفیده.

- هه‌هه نکنه ترب می خوای.

- بی مزه! بابا از همان‌ها که رو سقفش یک چراغ قرمز داره.

- د ِ لامصب زودتر بگو که آمبولانس می خوای!

کارد می‌زدند خونم در نمی‌آمد. هر چه بد و بیراه بود به آدم پشت بی سیم گفتم

72119251168238517716650198239201736415070.jpg

سیر تکاملی که تاسف باره !!!!!!!!!!

توجه                                                                       توجه          

نسل هاي بعدي اين ملتي كه با انقلاب خود به همگان ثابت كرد آمريكا و امثالش هيچ كاره اند ، از نظر فكري و عقيدتي در خطر است.

روانشناسان معتقدند كه بيشترين شخصيت انسان در 8 سال اول زندگي شكل مي گيره.

حالا فكر كن ببين شخصيت بچه هايي كه امروز روزشون با ديدن كارتون هاي خارجي و غير اسلامي و بعضاً مبتذل به شب مي رسه چگونه خواهد بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

جاي كارتون هاي ايراني و اسلامي توي بازار داره داد ميزنه ؛ اونوقت بچه هاي اين ملت كه مي خوان انقلاب رو كه اسلامي است در آينده حفظ كنن در حالي كه سرگرمي و اعتقاداتشون داره كم كم به گونه اي شكل مي گيره كه دشمنان مي خوان.

اكثر كارتون هايي كه امروز  بچه ها مي بينن يا رابطه ي مثلا عاشقانه ي دختر و پسر رو نشون ميده يا در اون خشونت و جنگ طلبي ديده ميشه.

اونوقت نتيجه چي ميشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  خودتون بهتر مي دونين.

تا اونجايي كه من يادمه در بچگيم كتاب هايي مثل سيندرلا رو كه نگاه مي كردم مي ديدم واسه ي سيندرلا حجاب گذاشتن و تمام موهاي سرش پوشيده است .

گذشت و كمي به جلو رفتيم ، موها رو كاملا نشون دادن.

گذشت و پيش رفتيم و كل لباس واقعي رو نشون دادن.

و الان ديگه با كمال تاسف بايد بگم كه رقص هاي مبتذل در اين كارتون ها رو هم نشون ميدن.

نمي دونم اين چه سير تكاملي بود كه در پيش گرفته شد.

و كودكي كه هيچ از اين مسائل نمي دونه با عشق و صفا مي شينه و فيلمش رو نگاه مي كنه و الگوي رفتاري و لباسي و حركات رو هم از همون كارتون برداشت مي كنه.

حالا وقتي همچين كسي بزرگ بشه مي دونيد با چه سختي ميشه بهش فهموند حجاب و حيا و عفت و رعايت دستورهاي اسلامي يعني چي؟؟؟؟1/

چرا وقتي مي تونيم با دور انديشي بساط اين فيلم هاي مخرب ، لباس هايي كه ابدا در شان دين و فرهنگمون نيست « شلوارهاي تازه مد شده ي پاره و ....» به كلي جمع كنيم ، اين كار رو نكرده و بلكه با تاسف توليد هم مي كنيم !!!!!!!!!!

خنده داره نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بابا جون چقدر گفتند و بگوييم و خواهيم گفت كه پيشگيري بهتر از درمان است.

................................................................

پي نوشت :

1/ اگه من دارم انتقاد مي كنم فقط به جهت اينه كه مشكلات حل بشه و اصلا كارهاي خوب انجام گرفته رو زير سوال نمي برم.

من اگه انتقادي دارم به جهت بهتر شدنه و به گفته ي رهبر كه فرمودند : اگر ضعف ها ديده نشود يقينا ضربه خواهيم خورد.

خواستم چندتا عکس از این کارتون ها بزارم تا با دقت بیشتر ببینید هدف چیه منتها از اون عکس هایی که بالای وبلاگم هستند خجالت کشیدم.

و خطاب به اونی که گفته بود اموزش و به ایمیلم ارسال كن هركار مي كنم وبلاگتان باز نمي شود. شرمنده.

شوخی شوخی با همه هم شوخی!!!؟؟؟

فاو بودیم !

بچه ها سنگر رو گذاشته بودند رو سرشون ، که یوسفی گفت : اومد ! ساکت باشین ! علیرضا ، پتویی برداشت و دوید ، ایستاد دم در  سنگر .

یوسفی دوباره اومد و گفت : حالا میاد "

 لحظه ای گذشت .  صدای پای کسی اومد که بپیچید داخل راهرو سنگر .

سعید برقو خاموش کرد . سنگر ، تاریک تاریک شد . صدای پا نزدیک تر  شد . کسی داخل سنگر شد .

علیرضا داد زد : یا علی ! و پتو رو  انداخت رو سرشو کشیدش وسط سنگر . بچه ها گفتند : هورا !  و

 ریختند روش . می دویدن و می پریدن روش . می گفتند : دیگه  برای کسی جشن پتو نمی گیری ؟ آقا محمد رضا ؟

لحظه ای گذشت اما صدای محمدرضا در نیومد . سعید برقو روشن  کرد . و گفت : بچه ی مَردُمُو کشتید ! و بچه ها رو یکی یکی کشید  عقب .

کسی که زیر پتو بود ، تکونی خورد . خسروان گفت : زنده  است بچه ها . دوباره بچه ها هورا کردند و ریختند روش .

جیغ و  داد می کردند که محمد رضا داخل سنگر شد . همه خشکشون زد .  نفس ها تو گلومون گیر کرد . همه زل زدند به محمد رضا و نمی  دونستند چی بگند و چی کار کنند ،

 که محمدرضا گفت : حاج آقا  حجتی اومد تو سنگر و شما این قدر سروصدا می کنید . از فرمانده هم

 خجالت نمی کشید ؟! حرفش تمام نشده بود که همه یه متر رفتند عقب .

 چیزی نمانده بود که همه سکته کنیم . گیج و منگ نگاه هم می  کردیم؛ که حاجی از زیر پتو اومد بیرون و از سنگر خارج شد .

............................................................................

پی نوشت :

خدایی این معنویت و نشاط و روحیه ی بالای بچه های ۸ سال دفاع مقدس منو کشته.